تبليغاتX
تنهاترین تنها
تنهاترین تنها

تنهاترین تنهای شهر آفتاب

سلام

چطورید دوستان ؟ حالتون خوبه؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 13:17 توسط .......| |

 

 

                     خدایا خیلی دوستت دارم تنهام نذار

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:18 توسط .......| |

مثل هر بار برای تو نوشتم

دل من خون شد از این غم تو کجایی ؟

و ای کاش که این جمعه بیایی !

دل من تاب ندارد ، همه گویند به انگشت اشاره ، مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد؟

تو کجایی ؟ تو کجایی ...

و تو انگار به قلبم بنویسی :

که چرا هیچ نگویند

مگر این منجی دلسوز ، طرفدار ندارد که غریب است ؟

و چه عجیب است

که پس از قرن و هزاره

هنوزم که هنوز است

دو چشمش به راه است

و مگر سیصد و اندی از شیفتگانش ، زیاد است

که گویند :

به اندازه یک "بدر" علمدار ندارد

و گویند چرا این همه مشتاق ، ولی او سپهش یار ندارد ؟

پاسخ امام زمان (عج)

تو خودت

مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی

ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی ؟

تو که یک عمر سرودی تو کجایی ؟ تو کجایی ؟

باز گویی که مگر کاستی بود ز امامت ، ز هدایت ، ز محبت

ز غمخوارگی و مهر عطوفت

تو پنداشته ای هیچکسی دل نگران تو نبوده ؟

چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده ؟

چه کسی در پی هر غصه تو اشک چکانده ؟

چه کسی دست تو را در پس هر رنج گرفته ؟

چه کسی راه به روی تو گشوده ؟

چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد

چه زمانها که تو غافل شدی ، یار به قلب تو نظر کرد ...

و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی

تو کجایی ؟ و ای کاش بیایی !

هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود ، تو بودی ..

هر زمان بود تفاوت تو رفتی ، تو نماندی

خواهش نفس شده یار خدایت

و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت

و به آفاق نبردند صدایت

و غریب است امامت

من که هستم تو کجایی ؟ تو کجایی ؟

تو خودت ! کاش بیایی

به خودت کاش بیایی ...

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

امام مهدی (عج) :

اگر خواستار رشد و کمال معنوی باشی هدایت می شوی ، و اگر طلب کنی می یابی .

(بحارالأنوار ، ج 51 ، ص 339)

                                                 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:24 توسط .......| |

روزی یك استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان اش را بسنجد.
او پرسید: "آیا خداوند, هرچیزی راكه وجود دارد, آفریده است؟
'
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد:
'بله
استاد پرسید:
آیا خداوند همه چيز را آفريده!

پاسخ دانشجو این بود:
'بله;هرچیزی را.

استاد گفت:
'دراین حالت, خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شروجود دارد

برای این سوال, دانشجو پاسخی نداشت و ساكت ماند.
ناگهان, دانشجوی دیگری دستش رابلند كرد و گفت:
' استاد ممكن است از شما یك سوال بپرسم؟
استاد پاسخ داد:
"البته

دانشجو پرسید:
" آیا سرما وجود دارد؟

استاد پاسخ داد:
"البته, آیا شما هرگز احساس سرما نكرده اید؟

دانشجو پاسخ داد:
"البته آقا, اما سرماوجود ندارد. طبق مطالعات علوم فیزیك, سرما, عدم

تمام وكمال گرماست و شیء را تنها درصورتی می توان مطالعه كرد كه انرژی داشته باشد
و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یك شیء است كه انرژی آن را انتقال می دهد. بدون
گرما اشیاء بی حركت هستند, قابلیت واكنش ندارند; پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را
ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم .
دانشجو ادامه داد:
'وتاریكی ؟

استاد پاسخ داد: " تاریكی وجود دارد. "
دانشجو گفت: " شماباز هم در اشتباه هستیدآقا! تاریكی , فقدان كامل نور است. شما می
توانید نور و روشنایی را مطالعه كنید اما تاریكی را نمی توانید مطالعه كنید. منشور نیكولز,
تنوع رنگ های مختلف را نشان می دهد كه در آن طبق طول امواج نور, نور می تواند
"تجزیه شود. تاریكی, لفظی ست كه ما ایجاد كرده ایم تا فقدان كامل نور را توضیح دهیم."
وسرانجام دانشجو ادامه داد: " خداوند, شر را نیافریده است. شر, فقدان خدا در قلب افراد

است. شر فقدان عشق, انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها
وجود دارند و فقدانشان منجربه شر می شود. "
نام اين دانش جو "آلبرت انيشتن "بود
                             
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:23 توسط .......| |

به خدا گفتم بيا جهان را قسمت كن

گفتم آسمون مال من ، ابراش مال تو

دريا مال من ، موج هاش مال تو

ماه مال من ، خورشيد مال تو

خدا خنديد گفت: تو بندگي كن ....همش مال تو

حتي من !!!

 

امام حسن عليه السلام مي فرمايند:

«هركه خدا را بندگي كند ، خداوند همه اشيا را بنده او مي گرداند.»

ميزان الحكمه،ج4، ص 1576


نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:32 توسط .......| |

من خدایی دارم



که در این نزدیکی است



نه در آن بالاها



مهربان , خوب , قشنگ



چهره اش نورانیست



گاهگاهی سخنی می گوید



با دل کوچک من , ساده تر از سخن ساده من



او مرا می فهمد



او مرا می خواند



او مرا می خواهد



او همه درد مرا می داند



یاد او ذکر من است



در غم و در شادی



چون به غم می نگرم



آن زمان رقص کنان می خندم



که خدا یار من است



که خدا در همه جا یاد من است



او خداییست که همواره مرا می خواهد



دیگران می گویند



آن کسانی که به ظاهر بنده خوب خدایند



به من می گویند



مرد کافر شده ایی



و چه هشدار که از آتش دوزخ دادند



باز هم می گویند



که خدا اینجا نیست



و خدای آنها , غیر از آن است که من می بینم



می دانم



یک خدای بی رحم



غرق در خودخواهی , عاشق ظلم و ریا و همه خشم و عذاب



آن خداییست که آن ها گویند



بنده او باشیم



دیده را می بندم



در دلم می خندم



زیر لب می گویم



پس خدا اینجا نیست

 

                  

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 13:4 توسط .......| |

 
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم؛
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد.
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت…
باران احمق!!!!
این است معنی “مادر”
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:51 توسط .......| |

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:36 توسط .......| |

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:34 توسط .......| |

غم دوران من گردد یتیمی

که هم پیمان من گردد یتیمی

من از قد کمانت حتم دارم

بلای جان من گردد یتیمی

سروده جواد حیدری

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:31 توسط .......| |

منکه از عشق علی چون شمع شیدا سوختم

صاحب جنت منم، اما در اینجا سوختم

سوختم تا یک سر مویی نسوزد از علی

تا بماند رهبرم من بی مهابا سوختم

بی گنه بودم ولی در آتشم انداختند

محسنم شد کشته، نالیدم که بابا سوختم

زینبم می دید آتش زائر رویم شده

از پریشانی او در بین اعدا سوختم

صورت آتش گرفته تا زسیلی شد کبود

شکر کردم، بهر حفظ جان مولاسوختم

مثل چشم مجتبی مسمار یارب سرخ بود

من نمی گویم چه شد تنهای تنها سوختم

هرکه نان از سفره ی ما برده بود استاده بود

بسکه نامردی بود در این تماشا سوختم

سوختم تا شعله ی عشقت بماند جاودان

پای تا سر یا علی با این تمنا سوختم

(برگرفته از کتاب بهار سوخته جلد2)

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:30 توسط .......| |

بهار عشق شکوفا نمی شود بی تو

بیا که غنچه ی دل وا نمیشود بی تو

بر آی از افق ای آفتاب صبح امید

که شب رسیده و فردا نمی شود بی تو

هزار چشمه جوشان به دشتها جاریست
یکی روانه ی دریا نمی شود بی تو

ز سرد مهری شبهای هجر دلتنگم

بیا که عقده ی دل وا نمی شود بی تو

بیا،بیا گره از کار عاشقان بگشای
که عشق و عاطفه معنا نمی شود بی تو

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:28 توسط .......| |

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:57 توسط .......| |

آرزو داشتم که تجلی صفات خدایی را در همه جا و همه کس ببینم جمال و جلال و کمال و علم و خلاقیت و عشق و محبت و اخلاص و انسانیت را در مدار زندگی بیابم

آرزو داشتم چه آرزوهای دور و دراز چه آرزوهای طلایی که احساس می کنم همه اش خاک شده

اکنون ناامید و دلشکسته دست از آرزو برداشته ام و تسلیم قضا و قدر شده ام


خوش دارم از همه چیز و همه کس دل ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم


خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رو اندازم باشد و از زندگی و تعلقات آن آزاد گردم

خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند تا حتی قبری در این زمین اشغال نکنم


خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد هیچ کس از راز و نیازهای شبانه ام نفهمد هیچ کس اشکهای سوزانم را در نیمه های شب نبیند هیچ کس به من محبت نکند هیچ کس به من توجه ننماید


جز خدا کسی را نداشته باشم جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم جز خدا انیسی نداشته باشم جز خدا به کسی پناه نبرم


می خواستم از زیر بار مسئولیت بگریزم مسئولیت تحمل درد و غم تنهایی می خواستم که درد را با معجزه عشق به لذت تبدیل کنم می خواستم انیسی خدایی بییابم و تنهایی خود را در وجود او به عبادت بپردازم می خواستم قلب شکسته ام را به او بگشایم و او با پنجه های لطیف رحمتش بر شکستگی های قلبم مرحم بگذارد می خواستم اشک را که عصاره وجود من است تقدیمش کنم و او با سر زلفش دیدگان اشک آلودم را پاک کند

ای خدای بزرگ آنچنان عشق خود را در دل ما جایگزین کن که جایی برای دیگری نماند آنچنان روح ما را تسخیر نما که هوای دیگری نکند آنچنان همه هستی ما را از وجود خود پر کن که از همه کس و از همه چیز بی نیاز باشیم
.

آنقدر به ما معرفت ده که جز تو کسی را نپرستیم آنقدر به ما عزت ده تا در برابر هیچ طاغوتی به زمین نیفتیم آنقدر به ما شجاغت ده که در مقابل هیچ ظالمی تسلیم نشویم


خدایا!مرا ببرـ


خسته شده ام-

قلب شکسته ام قابل التیام نیست


اقیانوسی از شکست آتشفشانی از درد آسمانی از تنهایی مرا احاطه کرده است روح حساسم را کسی درک نمی کند و من نمی خواهم هرگز نمی خواهم کسی مرا درک کند ابدا انتظار ندارم که با کسی راز دل بگشایم


سوخته ام مرده ام دل شکسته ام پژمرده ام


بگذار از دنیا بگذرم بگذار دنیا را سه طلاقه کنم بگذار از همه خوبیها و لذت ها و پیروزیها و امیدها و آرزوها بگذرم

خدایا به سوی تو می آیم من متعلق به توام من زاده توام من امر توام من عشق توام من درد توام


تو مرا کفایت می کنی بگذار از همه چیز ببرم حتی از زیبایی حتی از غروب آ فتاب حتی از نغمه پرندگان حتی از موج دریا حتی از نغمه اسرارآمیز ستاره سحر

مرا بس است همین تجربه های تلخ همین لذات کثیف همین آرزوهای خاکی همین خواستنیهای زود گذرهمین خوشیهای پر درد

خدایا تو زیبایی را خلق کردی و در غروب آفتاب مخرجی برای تسهیل دردها و غم ها و انتقال آنها به زیبایی و عرفان و در طلوع صبح حیات و نشاط و عظمت و مبارزه و زیبایی در غروب


خدایا تو را شکر می کنم که در زیبایی غروب جاذبه ای خدایی گذاشتی که روح انسان را از زمین خاکی جدا کند و دردها و غم ها را به زیبایی و عرفان مبدل نماید و تحمل شکنجه ها و مصیبتهای روزانه را آسان کن

د خدایا!خود را به تو می سپریم تا در میان طوفانها از میان گردابهای خطر ما را راهنمایی کنی با نور ایمان ما را روشن نمایی با آتش عشق خود خواهیها و ناپاکیهای وجود ما را بسوزانی


خدایا!ما را ببخش از گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم گناهانی که می کنیم و با هزار قدرت عقل توجیه می کنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم


خدایا !تو آنقدر به من رحمت کرده آنچنان مرا مورد عنایت خود قرار داده ای که من از وجود خود شرم می کنم خجالت می کشم که در مقابلت بایستم و خود را کوچکتر از آن می بینم که در جواب اینهمه بزرگواری و پروردگاری تو را شکر کنم و تشکر را نیز نقصی و اهانتی به ساحت مقدست می دانم


خدایا تنهایم گفتنی های زیاد بر دلم موج میزند ولی قلب محرمی ندارم که برایش بازگو کنم غمها و دردها بر دلم انباشته میشود ولی کسی نست که آنها را شماره کند مدام در آتش سوزان میسوزم هر کس که به من نزدیک شود وجودش به آتش کشیده می شود قلب شکسته و دیوانه مرا کسی تحمل نمی کند روح سرکش و بلندپرواز مرا کسی همراهی نمی نماید


اینست زندگی من اینست سرنوشت اینست آنچه خدای بزرگ بر من مقدر کرده است من نیز عاشقانه ومتواضعانه تسلیم اراده اویم و جز این چیزی نمی خواهم


ای اشک مقدس! سلام خالصانه مرا بپذیر.

تو ای اشک! عصاره ئ وجودی.تو آتشفشان قلب سوزانی که می جوشی و می سوزی و در دیدگاه انسان به عالم وجود قدم میگذاری ای اشک ! ای انیس شبهای تار من ای آنکه در اوج صعود به سوی معراج مرا همراهی کردی ای آنکه در سخت ترین دردها و کشنده ترین غم ها قلب مجروحم را تسکین بخشیده ای ای آنکه وجودم را تطهیر کردی و مثل طفلی معصوم از گناهان پاکم نمودی ای آنکه مرا ذوب کردی و کیمیا صفت وجود خاکیم را به خدا رساندی ای آنکه مرا نیست کردی از خود خواهی و خودبینی نجاتم دادی مرا به مرحله فنا رساندی که جز خدا نبینم و جز خدا نگویم و جز خدا نخواهم


آنجا که آتش عشق و محبت در دلم موج می زند و قطرات اشک که شیرازه حیات من است بر صورتم می غلطد می خواهم او لطف آنرا درک کند و از زیبایی آن اشک لذت ببرد خدایا! آتقدر به ما قدرت تحمل ده که اگراز زمین و آسمان رگبار دشمنی و باران تهمت ببارد در ایمان خالصانه ما به تو خللی وارد نشود و در امید بی پایان ما به رحمت تو لکه سیاهی ننشیند

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 14:43 توسط .......| |

دلم برای ان شمعی می سوزد

که همه

بخاطر سوختن پروانه

سرزنش اش می کنند

و هیچ کس

اب شدنش را برای

پروانه نمی بیند...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 14:36 توسط .......| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 نرخ ارز - قیمت خودرو - قالب وبلاگ